آلباترا می نویسد
عاشقی یعنی موقع واحدگیری درس انقلابو برداری ولی در طول ترم بری سرِ کلاس تاریخ اسلام بشینی و نهایتا بِری همین تاریخ اسلام رو هم امتحان بدی و نمره بیست هم بگیری و بعد بیای ببینی توی کارنامت اون بیسته ثبت نشده هیچ، یه صفر هم داری. ( درس انقلاب را به علت غیبت صفرداده اند) و تازه معدلتم برای امتحان ارشد احتیاج داشته باشی!!! عاشقی یعنی قندونو به جای اینکه بذاری توی کابینت بذاری توی یخچال!!! و بعد مامان بیچارت بیاد قتدونو تو یخچال ببینه و کلی برات غصه بخوره که" بچم !نمی دونم چی ذهنشو مشغول کرده که این طوری به هم ریخته " پ.ن : خدا می دونه چه قدر این دوتا دوستامو دست انداختم و خندیدم! از همه ی شیوه های پرورش عشق، از همه ابزارهای پراکنش این بلای مقدس، یکی، از جمله کاراترین ها، همین تند باد آشفتگی است که گاهی ما را فرا میگیرد. آنگاه کار از کار گذشته است. به کسی که در آن هنگام با او خوشیم ، دل میبازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران یا حتی به همان اندازه خوشمان بیاید. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود و این شرط زمانی تحقق می یابد که هنگامی که از او محرومیم به جای جستجو خوشی هایی که لطف او به ما ارزانی میداشت، یک باره نیازی بی تابانه به خود آن فرد حس کنیم. نیازی شگرف که قونین این جهان، برآوردنش را محال و شفایش را دشوار میکند. نیاز بی معنی و دردناک تصاحب او. در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست زمزمه: و متاسفانه همیشه نمی توانید کسی را که عاشق اش میشوید انتخاب کنید. کنده شد یک برگ از درخت وجود هه!! (نیشخند) صدای خنده سکوت.... اینها را چهار نفر گفتند و تو بی توجه به احساس نداشته شان رفتی اما چه زود... "شعر از فرزاد(ایلیا)" پ.ن : دیشب تا صبح توی خوابم چها که نکردی... یک سااااااال دیگر گذشت... عزادار زنده بودنم ! پ.ن 0: خیلی سخته وقتی واسه خوشحال کردن کسایی که می خوان خوشحالت کنن ، تظاهر به خوشحالی کنی ! hope it is the last one..... بعد نوشت : and the end ,its not the years in ur life that count; it s the life in ur years! پدر پرسید:" در مدرسه به شما چی یاد می دهند، هانس توماس؟" راز فال ورق/ یوستین گوردر پ.ن : برای خودم! قلبم مدام ولو می شود، نه این که درد میکند یا تند میزند یا میایستد،نه،ولو میشود. قلبم گهگاهی، کش میآید،مثل موم یا آدامس داغ! پ.ن: برای بیان احساسم عاجز بودم تا اینکه چیزی شبیه اینو توی بخشی از خاطرههای پراکنده/گلی ترقی خوندم! پ.ن :دهه ی اول زندگیت خیلی زود میگذره بدون اینکه چیزی ازش بفهمی و اگه شانس بیاری شاید بهت خوش میگذره .... دهه ی دوم زندگیت فکر می کنی داری یه چیزی از زندگی می فهمی ولی درواقع همچنان نمی فهمی زندگی یعنی چی.... دهه ی سوم زندگی که حالا این دید رو داری که استدلال کنی زندگی یعنی چی با چیزی آشنا می شی به نام ع..ش..ق... و سرگرم میشی و البته گاهی سرخورده... دهه ی چهارم زندگی به احتمال قوی بچه دار میشی و می فهمی مامان و بابا یعنی چی ... دهه ی پنجم زندگی به دنبال زندگی بهتر می دوی .... دهه ی ششم زندگی بازنشسته میشی و مریضیا شروع میشه ... دهه ی هفتم زندگی هم اگه شانس بیاری و زنده بمونی ،بازم احتمالش ضعیفه نوه ات رو ببینی چون تا اون موقع دیگه هیچ کس بچه ای به دنیا نمیاره ! اگه معجزه ای صورت بده و همچنان زنده بمونی دهه ی هشتم زندگیت یا توی سالمندانه یا روی تخت بیمارستان.... و تمام. خلاصه اینکه اینکه آخرش هم نمی فهمی زندگی یعنی چی؟ خاله بازی می کنی و می میری... همه ی اینا در صورتیه که این وسطا جنگ نشه تو شهید نشی ... یه وقت بهت خیلی خوش نگذره و ذوق مرگ نشی .... دق مرگ نشی ... دچار امراض عجیب نشی و خلاصه زنده بمونی ! حرف زیاد دارم ، وقت ندارم ....


جواب دادم:" ساکت نشستن. و این کار آن قدر مشکل است که برای یاد گرفتن آن سال ها وقت صرف می کنیم".

| Design By : Night Skin |